تبليغاتX
!ساحل بهانه بود،رفتن رسیدن است

!ساحل بهانه بود،رفتن رسیدن است
چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد

من از تو با شب و باران و بیشه‌ها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد

کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان، خانم !
که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد

سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است
و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد:

اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟
تنت ارم شد و من را به باغ دعوت کرد

وَ تن، تنت، که وطن شد غزل مطنطن شد !
وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد –

- به سمت عطر تو تا قبله‌ها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :

منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !
و نیت غزلی در 4 رکعت کرد !

رکوع کرد ... وَ تسبیح‌هاش پاره شدند !
و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !

قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!
که آتشم به تمام جهان سرایت کرد –

- و بی عذاب ترین عشق، آتشی شد که
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد

تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !
و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !

سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود
سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد
...
غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد
...
وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد

غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد

پ ن:متاسفانه نمی دونم اسم شاعر رو!

شنبه یکم بهمن 1390 | 9:21 | سمی و نرگس |
از دور که نگاه می کنی،بزرگتر به نظر می آیم انگار!

هرچه دورتر می روی،که سوی نگاهت را اصلا نبینم،

بیشتر نگاهم می کنی حتما(فکر کنم)!

صدایم که می کنی...از همان دور،

صدایت را نمی شنوم...اما لبانت که باز و بسته می شوند،

مرا صدا می کنی حتما(فکر کنم)!

در آن دوردست ها راه که می روی،

به سمت من می آیی گاهی حتما!

اما پشت به من که راه می روی،

قدم هایت سست ترند(فکر کنم!)

آنگاه که نقطه ای می شوی و کم رنگ می شوی و...

غرق می شوی در بین آنهمه هوای دورت،

از همیشه زیباتر به نظر می رسم!

از همان جایی که دیگر نمی بینمت،

حتما مرا نگاه می کنی،

مرا صدا می زنی،

به سمت من می آیی،

و من...

بزرگتر به نظر می آیم!

میدانم...

یعنی؛

فکر کنم!



پنجشنبه هفتم مهر 1390 | 18:36 | سمی و نرگس |
آدم ها رو نمی شه عوض کرد،اما عالم ها رو چی؟!
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 | 1:17 | سمی و نرگس |
کیستی که من اینگونه به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم
نان شادی ام را با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم
کیستی که من این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم!

"شاملو"
پنجشنبه پنجم خرداد 1390 | 0:13 | سمی و نرگس |
نه آدمم

         نه گنجشک!

اتفاقی کوچکم

         هر باری می افتم!

 

                        نیمی را باد می برد،

                                                     نیمی را مردی که نمی شناسم!

شنبه بیستم فروردین 1390 | 21:36 | سمی و نرگس |
About

آقای کریمی می گفت:
فکر کمال طلب است!
آنچه را که به آن می اندیشی تحقق می یابد!
Custom